تبلیغات
ღ♥ دختر حوا ♥ღ



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:چهارشنبه 22 شهریور 1391-11:23 ب.ظ

نویسنده :حانیه

بیاییم نخندیم...

   قول بده نخندی !

بیائیم نخندیم . . .

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب

نخند

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

نخند

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.

نخند

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شدهملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa

نخند

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس ،

به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley3.gif

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،


به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،

به دندان مصنوعی که پیرمردی در دهان دارد

نخند

نخند
، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند

آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بارمی برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جارمی زنند

سرما و گرما می کشند،

وگاهی خجالت هم می کشند،.......خیلی ساده

 



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 6 شهریور 1391-10:16 ب.ظ

نویسنده :حانیه

تخریب مساجد و جنگ در ایران,حتی تو بازی...

سلام...

بازی Angry Birds رو تقریبا هممون میشناسیم و خیلی ازماها عاشق این بازی هستیم و کلی از وقتومونو در روز به طی کردن مرحله های این بازی میگذرونیم...غافل از اینکه...

چندتا عکس واستون گذاشتم...خودتون میفهمین

در نسخه پیشین این بازی (Angry Birds Space) در یكی از مراحل آن، شما مجبور بودید به موانعی حمله كنید كه شباهت بسیار زیادی به برج میلاد در تهران و همچنین نقشه كشور ایران داشت. و پیروزی شما در گرو حمله به این نماد ها بود.



اما این پایان خصومت سازندگان این بازی نبود و این بار و در نسخه جدید این بازی (Rovio mobile ltd ver: 2.2.0) شما موظف به تخریب موانعی هستید كه شباهت خاصی به مساجد و اماكن مذهبی مسلمانان دارند. برای رسیدن به اهداف بازی باید بارها و بارها مسجدی را خراب كنید و همچنین خوك هایی كه داخل مسجد ساكن هستند را باید از بین ببرید!

میبینید؟؟ حتی توی بازی ها هم...



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 28 خرداد 1391-03:50 ب.ظ

نویسنده :حانیه

بیسکوییت

 سلاااااااااااامممممم....تابستونتون مبارک...بالاخره تعطیل شدیم...من بالاخره یه اپ گذاشتم...یه داستان...البته ممکنه بعضیاتون شنیده باشین...اخه خیلی قشنگه..خاصه اگه تکراری بود ببخشید...

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوییت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد:

«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پررویی می خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

یادش رفته بود که

بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد...



نظرات() 

تاریخ:جمعه 26 اسفند 1390-06:01 ب.ظ

نویسنده :حانیه

به سلامتی

... بزن زنگ رو به سلامتیه
اول به سلامتی وبلاگ من که امروز تولدشه

به سلامتی اونایی که می دونی هیچ وقت نمی تونی بهشون زنگ بزنی ولی بازم
دلت نمی یاد شمارشونو از فون بوکت پاک کنی


به سلامتی بیل!
که هرچه ‌ قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌ تر می‌شه.


به سلامتی عقرب!
که به خواری تن نمی ده
عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش می ‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش
می‌ کُشه که کسی ناله‌ هاشو نشنوه

سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه


بسلامتی بچه های قدیم كه با ذغال واسه ی خودشون سبیل می ذاشتن تا شبیه
باباهاشون بشن
نه بچه های الان كه ابروهاشون رو بر می دارن تا شبیه مادراشون بشن Arabic Veil


به سلامتی دریا!
که ماهی گندیده‌هاشو دور
نمی‌ ریزه

 


به سلامتی کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش

 


به سلامتی پل عابر پیاده!

 که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا

 

به سلامتی گاو!

که نمی‌گه من، می‌گه ما.

به سلامتی رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.

 

وبه سلامتی میخی که هرچی توسرش زدن خم نشد


راستی عیدتون مبارک...



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 13 بهمن 1390-03:35 ب.ظ

نویسنده :حانیه

سخنانی از کوروووووووووووووووووووش کبیر...

سلام.خوبین؟این دفعه یه سری از حرفای کوروش کبیر رو گذاشتم بلکه استفاده ای ببرین...

1 باران باشو ببارو نپرس پیاله های خالی از ان کیست!فقط ببار 

 2 آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد

3 وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد
، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید

4 دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا میکنند


5 همواره به یاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده ،شاید بازگشاینده قفل در باشد


6 تنها راهی که به شکست می انجامد
، تلاش نکردن است

7 دشوار ترین قدم همان قدم اول است

8 عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید


9 اگر می خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید

 10آنچه جذاب است سهولت نیست ، دشواری هم نیست ، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است


mahsae-ali



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 4 بهمن 1390-09:07 ب.ظ

نویسنده :حانیه

7

 سلام.خوبین؟من بالاخره آپیدم!!!!!!!!!!آپ این دفعه ام در مورد عدد 7...باحاله.بخونین حتما.

آسمان هفت طبقه دارد . فرعون در خواب هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر را دید که گفتند هفت سال خشکسالی و هفت سال فراوانی می شود. جهنم هفت طبقه دارد . گناهان اصلی هفت عدد است . پیش از اسلام در بین اعراب ، هفت بار طواف دور کعبه مرسوم بوده و در سنت اسلامی نیز چنین است . هفت نفر قاری قرآن معروف بودند ، هفت بار شستن اشیاء ناپاک و قرار گرفتن هفت عضو بدن هنگام نماز بر زمیننیز مذکور است . عدد هفت در قدیم : مردم بابل عدد هفت را مقدس می شمردند ، طبقات آسمان و زمین و سیارات هفت بوده است ، ایام هفته هفت روز است. هفت از نظر مذاهب: به عقیده هندیها در آئین برهما انسان هفت بار می میرد . ، در آئین زرتشت هفت فرشته مقرب وجود دارد. . هفت در آئین مسیح : هفت معجزه ، از ۳۳ معجزه را مسیح در انجیل ذکر کرده است ، در انجیل از هفت روح پلید صحبت شده است ، به نظر فرقه کاتولیک ، هفت نوع شادی و هفت غسل تعمید وجود دارد. هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم هفت در تاریخ : همراهان داریوش با خود او هفت نفر بودند، در نقش رستم در بالای آرامگاه داریوش ، هفت نقش ملاحظه می شود . جنگهای هفت ساله در زمان لوئی ۱۱ واقع شد. اژدهای هفت سر معروف است . هفت پسر گشتاسب به هفت راهزن تبدیل شدند و هفت خوان رستم و اسفندیار معروف است. سفره‌ای است که ایرانیان هنگام نوروز می‌‌آرایند هفت سین دارد.



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 15 تیر 1390-08:26 ب.ظ

نویسنده :حانیه

4 دانشجوی زرنگ...

سلااااام.بالاخره یه آپ باحال واستون گذاشتم...                                                 .چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند یك هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاریخ امتحان اشتباه كرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم كه در راه برگشت لاستیك خودرومان پنچر شد و از آنجایی كه زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم كسی را گیر بیاوریم و از او كمك بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فكری كرد و پذیرفت كه آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یك ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولین مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال این بود: « كدام لاستیك پنچر شده بود؟

نظر یادتون نره...



نظرات() 

تاریخ:شنبه 4 تیر 1390-11:11 ب.ظ

نویسنده :حانیه

باز مدر3

سلام دوستام....خوبین؟هنوز یه مطلب باحال براتون پیدا نکردم که یه آپ خوشگل واستون بزارم.....   راستی من دوباره از فردا باید برم مدر3...باورتون میشه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!هنوز تابستون شروع نشده  باید بریم مدرسه تا به قول خودشون یه موقع درس مرسامونو یادمون نره....حالا فرض کنید روز اول که فرداست,4-3 ساعت پشت هم عربی داریم و بعدش هم زبان......باورتون میشه؟؟؟؟؟!!!خب البته از تو خونه موندن بهتره....واقعا این چند روز حوصلم سر رفت...تازه عربی از اون فیزیک و شیمی مزخرف هم بهتره....دیگه خدا رو شکر امسال میرم انسانی...البته مشاورمون بهم گفته بود که برم تجربی....ولی من واقعا حالم از تجربی بهم میخوره و عاشق ادبیات و فلسفه و...هستم                                             .......                خب دیگه من دارم میرم ....باید برم کیفم رو برای فردا بچینم   

نظر یادتون نره ها

دوستتون دارم...



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 24 خرداد 1390-08:11 ب.ظ

نویسنده :حانیه

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا داستان زیر است...

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا که تنها 12 کلمه است ,داستان زیر است...


آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!!

ترسیدید یا نه؟؟؟

نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 13 اردیبهشت 1390-03:38 ب.ظ

نویسنده :حانیه

هر یک ساعت 2000تومن

 

مردی دیروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود.

سلام بابایی ! یك سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالی؟

- بابا ! شما برای هرساعت كالی چخد پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی نداره. چرا چنین سئوالی میكنی؟

- فقط میخوام بدونم بابایی........

- اگر فقط میخای بدونی ‚ بسیار خوب می گم : 2000 تومن

پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : بابایی میشه 1000 تومن به من قرض بدی ؟

مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ‚ فقط این بود كه پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملآ در اشتباهی‚ سریع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت كارمی كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در رو بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می ده فقط برای گرفتن پول ازمن چنین سئوالاتی كنه؟

بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی تند وخشن رفتار كرده است. شاید واقعآ چیزی بوده كه  برای خریدنش به 1000 تومن نیازداشته است.به خصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابی پسرم ؟

- نه بابا ، بیدالم.

- من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم. بیا این 1000 تومن  كه خواسته بودی.

پسر كوچولو نشست‚ خندید و فریاد زد : مچكلم باباجونی ! بعد دستش را زیر بالشش بردو از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این كه خودت پول داشتی ‚ چرا دوباره درخواست پول كردی؟

پسر كوچولو پاسخ داد: برای اینكه پولم كافی نبود‚ ولی من حالا 2000 تومن دارم. آیا

می تونم یك ساعت از كار شما رو بخلم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم بابایی...

 



نظرات() 

تاریخ:جمعه 5 فروردین 1390-01:44 ب.ظ

نویسنده :حانیه

40+1 لذت کم هزینه.!

1-گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
2 - سعی كنیم بیشتر بخندیم.
3- تلاش كنیم كمتر گله كنیم.
4 - با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.
5 - گاهی هدیه‌هایی كه گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.
6 - بیشتردعا كنیم.
7 - در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم.
8- هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.
9- لذت عطسه كردن را حس كنیم.
ادامه اش را بخوانید....باحاله.

ادامه مطلب

نظرات() 

تاریخ:جمعه 27 اسفند 1389-11:41 ب.ظ

نویسنده :حانیه

طالع - روز -اعداد شانس-سنگ خوش یمن

فروردین


سمبل : قوچ

عنصر: آتش

سیاره : مریخ

عضو آسیب پذیر :سر

و................ادامه اش را در ادامه مطلب بخوانید.محشره


ادامه مطلب

نظرات() 

تاریخ:جمعه 27 اسفند 1389-03:47 ب.ظ

نویسنده :حانیه

سرزمین من ایران....

آیا میدانید : فرزندان ما دیگر حتی اسم کوروش کبیر را نمیشناسند؟


ادامه مطلب

نظرات()